حست میکنم نازنینم
تقریبا سه هفته ای میشه که وجودتو تو دلم به وضوح حس میکنم مخصوصا شب ها که نمیذاری بخوابم کوچولوی شیطون من کلی هم از پدرت حساب می بری چند بار که داشت حسابی تو دل مامان تمرین کیک بوکسینگ و جودو میکردی بابا رو صدا زدم تا اونم تورو حس کنه ولی به محض اینکه بابا دستشو گذاشت رو شکمم چنان اروم رفتی یه گوشه دلمو خوابیدی که بابا فکر کرد من توهم زدم تا دیشب بالاخره مچتو گرفتمو بابایی یکی از اون ضربه های جانانتو حس کرد فکر کنم از اون بچه هایی بشی که قبل از اینکه بابا از سر کار بیاد تو خونه سر منو می بری و به محض برگشتن بابا به خونه اروم بشینی پیش بابایی خودتو براش لوس کنی دوس دارم یه دنیا و لحظه شماری م...



